گل يخ




Wednesday, December 10, 2003

........................................................................................

Friday, November 14, 2003

٭ بالاخره زنگ زد و خبر داد... تيم ملی کانوپولوی ايران در بازيهای آسيايی 2003 که در چين تايپه برگزار شد مقام سوم رو به دست آورد...

مامان از روزی که اينا رفتن هر چی اخبار ورزشيه با دقت نگاه کرده... تازه يه بارم از بی خيالی اينا طاقتش طاق شده و زنگ زده روابط عمومی تلويزيون که شما خبر کاهش قيمت عروسکای ملی ( دارا و سارا که قرار بود جای Barbie رو تو ايران بگيره!!! ) رو پخش کردين اما يه کدوم از مسابقه های تيم ملی کانوپولو، کانادايی، آبهای خروشان رو نشون ندادين و طوری برخورد می کنين که انگار خبری نيست...
يکی می گفت چون سابقه قايقرانا خرابه و هر دفه تيم رفته چند نفرشون موندن اينا هم اينجوری تلافی می کنن!!!

شبی که داشتن می رفتن رو تا عمر دارم فراموش نمی کنم...
هميشه تو روزنامه خونده بودم يا تو تلويزيون ديده بودم که دم رفتن به يکی يه گيری دادن و بهش اجازه خروج ندادن اما هيچ وقت همچين آدميو از نزديک نديده بودم. درسته ايندفه خيلی چيزای تلخ ديدم... حس کردم که چه جوری اعصاب تک تکشون رو تا دم آخر له کردن و بالاخره روز 4 شنبه که قرار بود برن گفتن نميريم، برنامه کنسل شده!!! آخه چرا؟ بودجه نداريم!!! تا شنبه شب که بالاخره رفتن بانکوک، کيا التماس کردن و بودجه نداشته يهو از کجا پيدا شد تمی دونم!
شنبه شب کلی ذوق داشتم که بالاخره داره ميره... رفتيم فرودگاه، يه وانت قايقاشونو آورده بود و هر کی بايد قايق خودشو می برد تحويل بار می داد، جالبه نه؟
مربی و هم تيمی هاشو بار اول بود که می ديدم... همشون يه جوری انگار دلشوره داشتن... شايدم تا وقتی هواپيماشون از خاک ايران کنده نمی شد باورشون نمی شد که دارن ميرن... به يکی از بچه هاشون درست لحظه آخر گفته بودن که با خروجش موافقت نشده، من به عمرم نديده بودم يه مرد اينجوری گريه کنه... همين الانم وقتی قيافش مياد تو ذهنم دوباره حالم بد ميشه، تصوير ساکش که با هزار اميد بسته بودش و پاروش که جدا از بقيه يه گوشه افتاده بود...
جواب اين بلايی که سرش آوردنو کی ميده؟؟؟

يکی از دوستاش حرف خيلی قشنگی زد: "ايندفه نذاشتن بره، اما دفه ديگه اگه بره ديگه بر نمی گرده!!!"


........................................................................................

Friday, October 17, 2003

٭ ...
سجده بر پست و رياست می کنيم
بر خدا هم ما سياست می کنيم؟
کو نشانی که شما اهل دليد؟
جملگيتان بر نماز باطليد
می چکد اشک بر سر سجاده ها
وای از روزی که افتد پرده ها!
...

از اين واضحترم ميشه گفت؟؟؟ اين قسمتی از شعريه که "عليرضا عصار" اول کنسرتش دکلمه کرد...
اگه بگم تمام سااااااااال منتظر يه همچين شبيم دروغ نگفتم! 5شنبه شب 24 مهر 82 از 9:40 تا 12 زندگی کردم... جيييييييغ زدم... تشويقش کردم... هورا کشيدم... و با تمام وجودم همراهيش کردم... الانم تارهای صوتيم مچاله شدن!
شنيده بودم آهنگايی که از آلبوم "می خور" می خونه خيلی قشنگن و واقعا هم بی نظير بودن... مخصوصا آهنگی که شعرش از "حضرت مولانا" بود، جدا تا عمق وجودم نفوذ کرد انگار سرما و تاريکی مرگو حس می کردم!!!

خانم "سارا نائينی" رو بار اول توی گروه کر کنسرت "گروه پيکولو" ديده بودم... صداش انقدر قوی و آسمونيه که اونشب همه رو تو تالار فارابی مجذوب خودش کرده بود، بعد کنسرت با دوستم رفتيم بهش خسته نباشيد بگيم و ازش تشکر کنيم که ديديم از نظر حرکتی مشکل داره... من اولش خيلی متاثر شدم اما بعدش انقدر تواضع و مهربونيش منو تو همون چند لحظه جذب کرد که ديگه ظاهرشو نمی ديدم! من و دوستم هم هر چی تو سالن حس کرده بوديم رو براش گفتيم اونم گفت واااااای مرسی من ديگه امشب تو آسمونام!
می دونستم که جای پيشرفت زيادی داره... ديشب هم وقتی جزء گروه کر عصار بود اصلا تعجب نکردم.

مردمی که ديشب تو سالن بودن نسبت به پارسال کمتر با آهنگای عصار آشنايی داشتن و باهاش همخونی می کردن!
راستی "شاهکار بينش پژوه" رو هم بالاخره ديدم... خيلی جوونتر از اون چيزيه که من تصور کرده بودم... واقعا اسمش برازنده شه!
درسته که ما گوشمون برای شنيدن موسيقی تربيت نشده... درسته که عده زيادی از ما تا به حال کنسرت نرفتيم اما آدم يه کم هم عقلشو به کار بندازه بد نيست، نه؟ ديشب يه مادر و دختر رديف جلوی ما نشسته بودن و با هر صدای تشويق و جيغ بچه های اکيپ ما بر می گشتن يه نگاه چپی می کردن! يکی نيست بگه خوب ضعف اعصاب دارين برای چی اومدين کنسرت؟ تازه دو دفعه عصار اشاره کرد به سمت چپ سالن که ما نشسته بوديم و گفت همچنان از اين سمت سالن بيشتر صدا مياد! ديگه فکر کنين يکی هم بهتون انرژی بده...

هر سال به من خيلی خوش می گذشت اما امسال يه جور ديگه شدييييييييييييييييييد خوش گذشت ؛)
اميدوارم "می خور" هم سر موقع بياد به بازار... مخصوصا به خاطر اون آهنگی که می گفت دوست دارم... جونمو دادم بهت که ديگه پس نگيرم و ...



........................................................................................

Thursday, October 16, 2003

٭ شکلات رو که بهش تعارف کردم يه دونه برداشت، بدون اينکه ازم مناسبتشو بپرسه! پرسيدم نميگی به چه مناسبته؟ گفت آها راستی، به چه مناسبته؟ گفتم به عنوان يه ايرونی بهت تبريک ميگم، به مناسبت شاهکار خانم شيرين عبادی، به مناسبت اينکه دنيا داره زن ايرونی رو تحسين می کنه... گفت چرا ميگی "زن" ايرونی؟ بگو ايرونی! همين جوری باعث به وجود اومدن تبعيض ميشينا! پيش خودم فکر کردم خودمونيم من کلی ذوق می کنم ميگم "زن" ايرونی... من با تمام وجودم شيرزنی مثه خانم عبادی رو تحسين می کنم... بعد از خودم پرسيدم همين آقا اگه يه مرد اين جايزه رو می برد به جنسيتش اهميت نمی داد؟ راستشو بخواين هر چقدر به خودم فشااااااااار آوردم که بگم نه اهميت نمی داد نشد!!!
اما باشه اينم قبول... از فرداش سر تمام کلاسام بعد سلام بهشون تبريک گفتم اما اين بار به عنوان يه ايرونی نه به عنوان يه زن ايرونی... اين افتخار مال تمام ماس جدا از سن و جنس و مذهب و... هرکس که اونو مهم ندونه و بهش افتخار نکنه از ما نيست... ايرونی نيست... محبوب نيست... با ما نمی مونه!
آرزو می کنم بار اول و آخرمون نباشه :)


........................................................................................

Thursday, October 09, 2003

٭ اين چند روزه به قول يکی از همکارام "نشستم در خونه درک"!!! اين اصطلاحو منم اولين بار ديروز شنيدم... اگه معنيشو نمی دونين با توصيف حال من متوجه ميشين: تمام احتمالات يه موضوعی رو در نظر بگيرين، هر کدومش که اتفاق بيفته يا نيفته به حال من کوچکترين فرقی نداره و اگه فکر می کنين تو اين شرايط کوچکترين عکس العملی از خودم نشون ميدم، سخت در اشتباهين!
تازه امروز صبح راس ساعت 6:30 تو آسانسور از پسر همسايه پرسيدم: چرا ما بايد بريم سر کار؟ خيلی سريع جواب داد: که بهمون نگن مفت خور!!! همونطور که با همون نگاه بی حالت قبلی نيگاش می کردم تو ذهنم گذشت: چقدر بچه گونه فکر می کنه! من که اصن منظورم اين نبود... بلند گفتم: تازه اگه اينم نباشه که بدتره... پشيمون از اينکه چرا اصن اولين سئوال روزمو ازش پرسيدم فکر کردم مشکل من فعلا، اساسا با فلسفه زنده بودن و زندگی کردن و ...س!


........................................................................................

Wednesday, October 08, 2003

٭ نمی دونم چمه! خيلی وقته دلم می خواد خيلی چيزارو اينجا بنويسم، اما نمی نويسم... چرا؟ خودمم هنوز دليلی براش پيدا نکردم! هر کی هم حال گل يخو پرسيده همينو جواب شنيده!


٭ 31 شهريور 1382 هجری شمسی = روز شيرين!


........................................................................................

Monday, October 06, 2003

........................................................................................

Monday, September 08, 2003

٭ 5شنبه 13 شهريور 1382 عروسی سحر بود، با سالگرد عروسی شيما همزمان شد، همينو ميشه به فال نيک گرفت...
به قول اون يکی ما جدا شرمنده سحريم چون بار دوممون بود که عروسيش می رفتيم... هيچی که نباشه جدا از ادب به دوره که ما يه بار عروسی دعوتش کنيم... يه موقع فکر نکنين برای خودمون ميگيمااااااا بالاخره همه چی بايد دوطرفه باشه ديگه!
ما تا حاضر شيم و جمع شيم و از اين سر تهران بريم اون سر تهران (اونم 5شنبه شب)، ساعت شده بود ده و نيم! من به خودم خوش گذروندم اما کمم بود :( دلم می خواست بازم می رقصيديم... بعضيا هم که هی از موقعيت سوء استفاده می کردن و به عنوان حق السکوت تند و تند عکس می گرفتن...
جاشون خيلی پرت بود! البته الان ديگه عادی شده، مردم بيچاره ديگه برای چيزی که تازه دستور اسلامه بايد پناه ببرن به آغوش طبيعت! چند وقت ديگه تعجب نکنين اگه يه عروسی دعوت شدين که آدرسش حومه زاهدان بود و مجبور شدين يه هفته زودتر راه بيقتين!!!
عروس و دامادو که نگووووووووووو! Hyper Active! عربی هم رقصيدن! اين مدلشو تا حالا نديده بودم... ولی خيلی خوشم مياد اينطوری باشن، اين دامادايی که وايميسن يه گوشه و نه می رقصن و نه قربون صدقه عروس ميرن و نه ... بدجوری حرص منو درميارن... حالا ميگن منع نکنين سرتون مياد... تصور کنين عروسی گل يخ داماد خودش که نمی رقصه هيچی، تازه نميذاره گل يخم از جاش تکون بخوره... منو ببرين سيبری بهتره ها!


٭ دو هفته پيش برای اولين بار با يه اکيپ زلزله رفتيم باغ يکيشون تو شهريار... من هم بهم خوش گذشت هم شوک شدم هم ماتولی شدم هم تعجب کردم هم عصبانی شدم هم ... راستش نمی دونم آخرش من ضد ضربه ميشم يا ...


........................................................................................

Sunday, September 07, 2003

٭ سه هفته پيش با يه سری از بچه های قديمی و جديد 3 تا مينی بوس شديم رفتيم تنگه واشی. من بار دومم بود می رفتم ولی به قول اون يکی تنگه واشی رفتن عين زايمان ميمونه! اونايی که رفتن متوجه ميشن منظورم چيه: هر دفه توبه می کنی ولی...
با اينکه دوست نداشتم تو راه از هم جدا باشيم، چاره ای نبود. نبض اکيپ توی يه مينی بوس ديگه بود اما بچه های ما هم جدا فعال ظاهر شدن... يه مزيت ديگه ماشين ما MP3 Player يکی از بچه ها و بانک سی دی کاملش بود، هر جور موسيقيی که فکرشو بکنين گوش کرديم.
بعضيا امتحانشونو خوب پس دادن... آی از آدمايی که ميدونن بايد چی کار کنن و لازم نيست هيييييييييييييييی بهشون يادآوری کنی خوشم مياد... حالا درسته نيت ما در انتخاب محل برگزاری تور کم پليد نبود اما دليل نميشه بعضی از آقايون با هم و بعضا دست در جيب در حال عبور از آبهای خروشان ديده بشن... من مجبور می شدم متذکر بشم آقای ... به خانم... کمک کنين! ولی شما اصلا فکر نکنين که ما زير آب از قصد پاهامون به هم گره می خورد تا ...! (چه بی جنبه ن بعضيا!!!)
از قسمتای به يادموندنی اين تور کمردرد برادر مهربان بود که حسابی سوژه شد...


........................................................................................

Saturday, September 06, 2003

٭ دلخوشی های زندگی مگه چيزی غير از اينم ميتونه باشه؟ وقتی ميشه انقدر راحت انقدر انرژی مثبت داد...
شيرينی زندگی غير از اون کاريه که همسر آقای ... براش کرد؟ رفتنی زنگ زد رو موبايلش و بدون اينکه چيزی بگه آهنگ مورد علاقشو پخش کرد... يادت نره دوست دارم... خيلی دلم تنگه برات...



٭ تمام اوقات خوب و خوش سفر يه طرف، استقبال بی نظير پدر و برادرای مهربان يه طرف... سه تايی ساعت 3 صبح خوش تيپ اومده بودن دنبال مادر و دختر مهربان... وقتی اومديم خونه حدس بزنين با چه صحنه ای مواجه شديم؟ خونه که از تميزی برق ميزد، تازه شم حدود 50 تا مارگريت کنار ميز تلفن، 50 تا آريستاويراس روی ميز ناهارخوری، 50 تا هم داوودی روی يه ميز ديگه... حسم وقتی وارد خونه شدم غيرقابل توصيفه، يه جور غرور، خوشحالی و تحسين تمام وجودم رو پرکرد... يه سورپريز به ياد موندنی... پدر من بی نظيره :)



........................................................................................

Wednesday, September 03, 2003

٭ امير هم رفت، جايی که هميشه در تلاش بود تا بره، فرانسه. تازه بعضيا منوی موبايلشونم اينهمه سال به فرانسه بوده Oh la la!!!
خيلی خوشحال شدم کارش درست شد مخصوصا که دفعه پيش به مشکل برخورد، مهمونی خداحافظيش بهانه خوبی شد برای ديدن خودش و پژمان که از وقتی اومده فرصتی پيش نيومده بود ببينمش.



٭ برگشتنی بيشتر مسافرای قطار همونايی بودن که رفتنی همسفر بودن.... يعنی مسافرايی که جمعا يه هفته با هم بودن، جالب بود همه با هم دوست شده بودن! حدود 20-30 نفر از مسافرا پرنده بودن و می رفتن که توی مسابقات پرواز که در شهر بولو برگزار می شد شرکت کنن (تازه از منم دعوت کردن برم سايتشون و پرواز کنم منم فکر می کنم خيلی بايد هيجان انگيز باشه اما هنوز که هنوزه وقت نکردم برم :( خيلی بچه های بامحبتی بودن و من کلی باهاشون دوست شدم، ديگه يه سره يا داشتيم ورق بازی می کرديم يا می خورديم (با يه هيجانی به صورت غير قانونی چای درست می کرديم!) يا موزيک گوش می کرديم. رفتنی سوار کشتی که شديم يکيشون گيتار زد و خوند و يه سری رقصيدن و کلی خوش گذشت... راستش منم بدجوری ويج ويجم بود برقصماااااااااااا اما با خودم صحبت کردم و متقاعدش کردم که نه!!!

کايسری پياده شديم و رفتيم پيش ...اينا و دو روز اونجا بوديم، خيلی چيزا عوض شده بود... يه عالمه تغييرات محسوس تو آدمايی که قبلا فکر می کردی می شناسيشون!!! بعدش رفتيم استانبول و ديگه تا آخر اونجا بوديم، اتفاقا يکی از پسرای تو قطار که ساکن ترکيه بود تو همون هتلی زندگی می کرد که ما اتاق گرفتيم، کلی به ما کمک کرد و ما رو برد جاهای ديدنی شهر و... بين تمام جاهايی که رفتم از همه بيشتر از موزه جواهرات سلطنتی موزه Topkopi خوشم اومد. تو پاساژ گالريا هم يکی از بچه ها رو ديدم انقدر ذوق کردم آشنا ديدم که نگووووووو اميدوارم ايشون به خودشون نگيرن!

خيالتون راحت باشه من همونقدر که اينجا دختر گليم اونجا هم مادر مهربان نمی ذاشتن بنده يه ذره از گليتم کم بشه! آخرشم اجازه ندادن که من با کوروش برم ديسکو! مادر مهربان خيلی باحال واکنش نشون می دادن... تا وقتی کوروش ما رو می برد می گردوند آخيييييييييي چه پسر با محبتی بود وقتی می گفتم ديسکو با يه ژست حق به جانب می فرمودن ما که اين آقا رو نمی شناسيم!!! ما هم به صورت فوق العاده مثبت شبا فقط می رفتيم بيليارد و بولينگ بازی می کرديم!

يه دفعه تو لابی هتل نشسته بوديم يکی از پسرای ايرونی تو هتل که به قصد زندگی اومده بود سر صحبتو با مادر مهربان باز کرد... راستش من تعريف اينجور آدما رو شنيده بودم و کلی هم تو چلچراغ درباره شون خونده بودم اما قيافم جدا ديدنی بو وقتی ايشون شروع کردن به صحبت: "اينا چی چی می خورن؟ آدم اصن نمی تونه غذاهاشونو بخوره، تهرون ننه هه پلو درس می کرد يه قابلمه می خورديم چی؟ تخرمه! ... اينجا همه عشق و حال می کنن ولی تهرون چی؟ يه عده خاص! البته مام عشق و حالمون به راه بودا يه اکيپ بوديم آخر هفته ها چی؟ جاده، صفا!" حالا شما قيافه مادر مهربان رو تصور کنين که سعی داشت نشون بده کاملا متوجه حرفای پسره هست! من که ديگه در حال انفجار بودم، بعد که رفتيم بالا مامانم می گفت تو فهميدی اينا آخر هفته ها کجا ميرن؟ گفتم ميرن جاده چالوس! گفت آها من فکر کردم اينجا که می گفت يه جای خاصيه!!!



٭ صنم جونم، شيده جونم مبارک باشه! اصلا عجيب نيست که شما ازدواجتون هم همزمان شد! اميدوارم هميشه شاد باشين :)



........................................................................................

Monday, August 18, 2003

٭ رفتنی همه هيجان زده بودن... هر کی قبلا رفته بود سعی می کرد از تجربه هاش برای بقيه بگه... کنتورم که نمی انداخت! خيلی زود متوجه شدم اگه بخوام به يه سری چيزا توجه کنم بايد همش حرص بخورم ...اينکه ماها (مخصوصا اونايی که خارج زياد ميرن) تو کشور خودمون می خوايم همش حق از دست رفته مون رو بگيريم و به همه چی اعتراض داريم اما خارج که ميريم مووووووووووووووش ميشيم ترسو ميشيم و ديگه هر بلايی هم سرمون بيارن صدامون درنمياد! شنيده بودم که ما ديگه ملت محبوبی نيستيم اما تلخيشو هيچ وقت تجربه نکرده بودم :(

اونجا هر چيزی منو ياد يکی انداخت... همون روزای اول ياد پريسا افتادم. وقتی داشت برام از مردم هند می گفت، گقت که ديگه روزای آخر حالش بد شده از بس هيشکی بهش توجه نمی کرده! اون موقع من پيش خودم گفتم يعنی چی؟ مگه ميشه؟ اما وقتی خودم به چشم خودم ديدم دقيقا متوجه منظورش شدم... برای ما که اينجا زندگی کرديم رفتار اونا عجيبه، بهترين لباست رو بپوشی يا بی ربط ترين تيپ ممکن رو بزنی، آرايش ضغلوووووود کنی يا از زير دوش بدون آرايش بری بيرون هيچ فرقی نمی کنه کسی اصلا کاری نداره چه شکلی هستی... البته می دونين که اين قاعده در مورد کسايی که مثه من از يه زيبايی خيره کننده برخوردارن صدق نمی کنه هاااااااا!!! ولی اگه به کسی نمی گين جدا ديگه روزای آخر حالم بد بود، دچار عقده خود کم بينی در چشم پسران خوش تيپ شده بودم...

زندگی رو مثه ما سخت نمی گيرن! همه با همون چيزی که دارن و هستن خوشن... هيچی رو نمی پيچونن که بعدا 60 نفر بخوان گره ها رو باز کنن...
چقدر از زبونشون خوشم اومد... نمی دونم چه جوری بگم که حسم منتقل بشه... زبونشون مهربونه، به دل می شينه... با اينکه من به جز چند کلمه هيچی متوجه نمی شدم ولی وقتی به ترانه هاشون گوش می دادم حس می کردم که آدم دوست داره مخاطب خواننده باشه!!!
خيلی هم راااااااااااااااحت لباس می پوشن يعنی اعتماد به نفسا يه جور سئوال برانگيزيه! کاری ندارن خوش هيکلن يا نه، اون چيزی رو که دوست دارن انتخاب می کنن.



........................................................................................

Monday, August 04, 2003

٭ کوچيکترين دختر خاله من يه دختر ده ساله شديدا بامحبت و دوست داشتنيه... انقدر موش فارسی حرف می زنه که نگو... الان زنگ زده بود از من بپرسه که من رستوران مک دانلد رفتم يا نه! منم اونجا هر دفعه از دمش رد شدم ياد ترانه افتادم! خيالش که راحت شد من اونجا رفتم پرسيد که من هر دفعه دقيقا چی خوردم! بعدم گفت می خوای برات يه خاطره بگم؟ گفتم بگو. گفت که يه بار خواب ديده که داشته می رفته خونشون (تو تهران) و يهو يه نوری از آسمون بهش تابيده بعد فهميده که اون نوره رستوران مک دانلد بوده!!! بعد همه فاميلو دعوت کرده اونجا و غذا خوردن! از خوابم که پا شده گشنه اش بوده! وقتی هم می خواست خداحافظی کنه گفت ايشالا اينجا هم رستوران مک دانلد باز بشه!!!

مطمئنم نمی تونستين تصور کنين که يه کسی انقدر ذوب در McDonald`s باشه!!! اگه مسئولينش بفهمن...


٭ سلام من دوباره اومدم!
يه مدت رفته بودم مسافرت... جاتون خالی خيلی خوش گذشت. شديدا به يه استراحت طولانی به دور از همه چی احتياج داشتم... الانم انرژيم چند برابر شده و حالم بسيااااااااااااااار بهتر از قبله...باورتون نميشه ولی حس می کنم بزرگ شدم!!!
به زودی شروع می کنم و سفرنامه گل يخ رو می بينين... بيشتر از همه می خوام نوشته هام خاطره اون روزا رو برام زنده کنن.

اولين خبر غيرمنتظره ای که چند ساعت بعد رسيدنم گرفتم رفتن عليداد بود... می خواستم بگم که بازم... اما نميگم چون وقتی پستش رو خوندم ديدم ديگه جايی برای اون حسا باقی نذاشته... عليداد موفق باشی :)



........................................................................................

Thursday, July 10, 2003

٭ يکی ديگه از اين اتفاقا باعث شد من ايمان بيارم که درصد زيادی از آدمای جامعه مون از لحاظ سلامت روانی مشکلای حاد دارن، مريضن! واقعا باعث تاسفه!
نتيجه از نقطه نظر پی آنگاه کيو: دليلی نداره آدمايی که من تو جامعه باهاشون سر و کار دارم مريض نباشن!
نتيجه نهيليستی: من مييييييييييييييييييييدوووووووووونستم!
نتيجه پست نهيليستی: همين روزاس که متوجه شی صد درصد جامعه...


٭ يه اتفاق ديگه تو اين مدت فوت ناگهانی يکی از فاميلا بود... اين از همه بيشتر باعث شد من تفاوتهای عزاداری يه ايرانی که اينجا بزرگ شده رو با يه ايرانی که اينجا بزرگ نشده ببينم!


٭ اونی که خيلی دلش می خواست بره، رفت! اول ازدواج کرد بعدم رفت... از حق نگذريم اونچه الان داره آسون به دست نيورده... شايد يه جورايی حقشه... بدون اغراق، دست کم 90 درصد جوونای ايرونی آرزوشو دارن!!! اون يکی و من اين وسط خيلی چيزا ديديم... خيلی چيزا ياد گرفتيم که با کتاب و پند و نصيحت و... نميشه ياد گرفتشون... بايد همشونو زندگی کنی...
يادته دفعه پيش برات از احساسم گفتم وقتی يکی ميره؟ يادته چقدر واکنشای متفاوت ديدم؟ توجيه، تلنگر، تمسخر، تورم وجدان و...
اگه راستشو بخوای ايندفعه دلمم نگرفت... نه! اشتباه حدس زدی! می خوای بگی چون قديمی ترين دوست صميميم بود همه وجودم خوشحاله؟ می خوای مثه "ايران درودی" بگی ما آدما هميشه همه رو متهم می کنيم اما وقتی نوبت اطرافيان خودمون ميشه کاراشونو "توجيه" می کنيم؟ بازم نه!
دلم نگرفت چون تصور اونی که خيلی دلش می خواست بره شيشه ای بود... رويايی بود... جذبت می کرد اما واقعی نبود... شايد همونی بود که می بايست باشه...
از يه شيخی پرسيدن: "کجا خوشه؟" گفت: "اونجا که دل خوشه!"
می دونم اونی که خيلی دلش می خواست بره، دلش اونجا خوشه... همين مهمه!



٭ سلام :)
اين مدت که نبودم دلم انقد برای گلم تنگ شده بود که نگووووووووووووووووووووووو...
يه سری اتفاقای خوب و غير خوب افتاد، همه پشت سر هم، اونقدر غيرمنتظره که چاره ای نبود جز اينکه يه تماشاچی باشم که بعضی وقتا هورا ميکشه، بعضی وقتا اشک می ريزه، بعضی وقتا ... اما نمی تونه رو نتيجه بازی اثر بذاره!


........................................................................................

Wednesday, July 09, 2003

٭ از وقتی اين مطلبو تو بلاگ دنتيست ديدم دوست داشتم اينجا هم باشه، از اون سوژه هاييه که چند سال اخير خيلی راجع بهش فکر کردم و باعث خيلی تغييرات تو گل يخ شده...


٭ جريان ادامه تحصيل بعضي ها (از جمله خودم) با توصيفاتي كه قبلا به اون اشاره كردم يه چيزي تو مايه هاي اين حكايت فورواردي:
"...
يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك
ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!
از مكزيكى پرسيد : چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى!
آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده ام كافيه!
آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچه هام بازى ميكنم!
با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده مىچرخم! يك ليوان شراب ميخورم و با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى!
آمريكايى: من تو هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى!
مكزيكى: خب! بعدش چى؟
آمريكايى: بجاى اينكه ماهى هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشترىها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى...بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك ...اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى...
مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال!
مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟
آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره!
مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى!
با زنت خوش باشى! برى دهكده و يك ليوان شراب بنوشى! و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى!!!
..."


اين همون چيزيه که داره هر روز تکرار ميشه؟؟؟






........................................................................................

Friday, June 13, 2003

٭ وااااااااااااای که چقدر عصرای جمعه رو دوست ندااااااااااااااارم! هفته پيش اين موقع داشتم کلی خوش می گذروندم... ظهرش که رفتيم نوروزآباد پيش "نيلوفر"... برای من که خيلی هيجان انگيز بود چون تاحالا از نزديک مسابقه اسبدوانی نديده بودم... قبل مسابقه کلی نازش کردم که انرژی بگيره اما مربيش و صاحبش می گفتن که خيلی سر به هواس و اصلا تو حال و هوای مسابقه نيست... نوبتش که شد خوب رفت اما يه خطا داشت... بعدم با يه سری ديگه از بچه ها رفتيم اون رستوران کرديه تو پارک جمشيديه به صرف چای و قليون (هر وقت ميرم اونجا ياد اون سريال کانال 5 می افتم که رفتن اونجا و به زور کشمش پِلَو خوردن!!!) بعدم رفتيم لاوين شام خورديم... نمی دونم ديدين يا نه، تو لاوين يه نوتيس زده که به خانمهای با حجاب اسلامی يه سالاد مجانی می ديم! منم به 2 تا دختر ديگه همراهمون گفتم و 3 تايی حجابامونو کاملا اسلامی کرديم و يکی از پسرا رو فرستاديم توجهشونو به حجاب کامل اسلامی ما جلب کنه، مسئول سفارش يه نگاهی به ما انداخت... خنده اش گرفته بود اما چاره ای هم نداشت، مگه اين چيزا شوخی برداره؟! ... جاتون خالی سالاده يه مزه خوبی می داد که نگو...


٭ بالاخره بعد از چند ماه 2 هفته پيش با اکيپ خودمون رفتيم سی سنگان. يه سری از بچه ها بار اولشون بود که با ما ميومدن... اميدوارم بهشون خوش گذشته باشه، به من که خيلی خوش گذشت، اول رفتيم ديزين صبحونه خورديم بعدم يه راست رفتيم جنگل، اول ناهار!!! بعدم دو گروه شديم گل يا پوچ بازی کرديم... سر امتياز آخر ديگه داشت کار به دعوا می کشيد! گل دست گروه ما بود و اونا همه رو پوچ کرده بودن جز يکی مونو... همشون ريخته بودن سرش که هول بشه و خودشو لو بده... يکيشون محکم می زد رو دستش!!! منم ديدم اينجوری نميشه يارم بی دفاع مونده هر کی نزديکش می شد يه جيغ بنفش می کشيدم که حق ندارين بهش دست بزنين... اونيم که می زد رو دستش کلی از من کتک خورد!!! آخرش براشون وقت تعيين کرديم و اونا اشتباهی حدس زدن...هوراااااااااااا... گروه ما هم جنگلو گذاشتن رو سرشون... بعدشم وسطی و استپ هوايی بازی کرديم. بعد رفتيم جنگل گردی بعدم لب دريا مراسم پرتاب در آب انجام شد... همه عناصر ذکور دونه دونه پرت شدن تو آب! واکنشها مختلف بود: بعضيا خيلی انرژی هدر می کردن و هی در می رفتن، بعضيا هم خيلی منطقی تسليم سرنوشت می شدن اما سرانجام کار هردو گروه چِيزی نبود جز موش آب کشيده شدن! اين وسط واکنش شوهر دوست من از همه جالبتر بود... احتمال زياد فکر می کرد چون بار اولشه با ما تور مياد و يه چند سالی از ما بزرگتره و احتمالا مثه بقيه پسرا با يه شلوار جين و تی شرت نيومده و ... کسی کاری بهش نداره! اما بسی در اشتباه بود، وقتی رفتن سراغش ديد نميشه بايد اونم بندازن تو آب، نامردی نکرد از وقتی که به همه می دادن تا پول و موبايلشونو از جيبشون دربيارن سر صبر شروع کرد به استريپ تيز کردن... من هي پيش خودم گفتم نههههههههههه شلوارشو نمی خواد دربياره، اينجا اينهمه بانوان متشخص نشستن... اما ايندفه من بسی در اشتباه بودم چون بعد از چند دقيقه با منظره يک عدد (گلاب به روتون!) شورت ماماندوز چارخونه زرد و سبز فسفری مواجه شديم!!! خوب بيچاره نمی دونسته ما چه نقشه ای براش داشتيم که وگرنه حتما يه اسپيدوی مهيج می پوشيد!

نتيجه اخلاقی: خيلی وقتا هم دختر بودن به نفعه!!!


........................................................................................

Friday, June 06, 2003

٭ خيلی وقت بود دلم می خواست مراسم گلابگيری رو ببينم! بالاخره چند هفته پيش با يه اکيپ جديد رفتيم نياسر برای بازديد از اين مراسم... حسابی خورد تو ذوقم :( کل بازديد 10 دقيقه طول کشيد برامون به صورت تئوری توضيح دادن که چه جوری گلاب می گيرن! تنها چيزی که ما ديديم دو تا ديگ دربسته مثل زودپز بود که چند تا لوله ازش اومده بود بيرون!!! بعدش رفتيم يه آبشار ديديم بعدم رفتيم پيش "سهراب سپهری"، چقدر همه چی اونجا ساده ولی در عين حال باشکوه بود...
من دو قسمت سفرمونو از همه بيشتر دوست داشتم يکی پيش سهراب و يکی هم بازديد از يه آتشکده که توش همگی با هم سرود "ای ايران" رو خونديم... هميشه وقتی اين سرود و می خونم يا می شنوم يه حال و هوای خاص بهم دست می ده... يه جورايی غرور همه وجودمو پر می کنه...
آخر سفر به اين نتيجه رسيدم که با هيچ اکيپی به اندازه بچه های خودمون خوش نمی گذره اما سعی خودمو کردم با اينکه اکثرشونو نمی شناختم به خودم خوش بگذرونم و موفق شدم :)


........................................................................................

Sunday, May 18, 2003

٭ آنها که به سر در طلب کعبه دويدند
چون عاقبت الامر به مقصود رسيدند
رفتند، رفتند در آن خانه که بينند خدا را
بسيار بجستند خدا را و نديدند
چون معتکف خانه شدند از سر تکليف
ناگاه، ناگاه خطابی هم از آن خانه شنيدند
که ای خانه پرستان، چه پرستيد گل و سنگی
آن خانه پرستيد که پاکان طلبيدند

اينجا کسي است پنهان
دامان من گرفته
خود را ز پس کشيده
بيش آن من گرفته
اينجا کسی است پنهان
چون جان و خوشتر از جان
باغی به من نموده
ايوان من گرفته
اينجا کسی است پنهان
همچون خيال در دل
اما فروغ رويش ارکان من گرفته
اينجا کسی است پنهان...

اينجا کسی است پنهان
مانند قند در نی
شيرين شکر فروشی
دکان من گرفته
جادو و چشم بندی
چشم کسش نبيند
سوداگری است موزون
ميزان من گرفته
چون گل شکر من و او
در همدگر سرشته
من خوی او گرفته
او آن من گرفته
اينجا کسی است پنهان...

گويد ز گريه بگذر
زان سوی گريه بنگر
عشاق روح گشته
ميدان من گرفته
ياران دل شکسته
بر صدر دل نشسته
مستان و می پرستان
ميدان من گرفته


آلبوم "رومی" رو حتما تا حالا همتون شنيدين... به نظر من کار بسيار با ارزش و موندگاريه.
نسل من کمتر با صدای "رامش" آشناست، اما با اين کار گروهيش با "داريوش"، "فرامرز اصلانی"، "شهره آغداشلو" و "عليرضا ميبدی" مطمئنا بين همسنای منم طرفدارای زيادی پيدا می کنه. شعر بالا يکی از ترانه های زيبای رومی با صدای رامشه.







........................................................................................

Monday, May 12, 2003

٭ ديروز بی مقدمه و بدون اينکه انتظارشو داشته باشم همه چی انقدر خوب و خوشحال کننده بود که تونست واقعا حالمو يه کم بهتر کنه... يکی از همکارام باعث شد کاريو انجام بدم که اگه به خودم بود هيچ وقت انجامش نمی دادم، حالا که فکر می کنم می بينم که چقدر حرفش به جا بود... وقتی رفتم کلاس هم ديدم که اين ترم با معلم محبوبم کلاس داريم... بعد هم که اومدم خونه تولد برادرم بود و...


........................................................................................

Thursday, May 08, 2003

٭ نمی دونم چه سريه هميشه من بايد همه رو درک کنم... اين عصبيه... اون خسته اس... اين يکی مشکل داره... اون يکی مريضه و... اما وقتی من عصبی بشم، خسته بشم، مريض بشم بازم نوبت منه که اونا رو درک کنم، بازم من بايد کوتاه بيام!


٭ گل يخ اين روزا پژمرده اس!
يه چند روزيه حوصله خودمم ندارم... همه چی قاطی پاطی شده... ظرفيت عصبيم ديگه تکميل شده... آلرژيم هم به بهار شروع شده و خلاصه ايام بدجوری به کامه!!!
چند روزی هم تعطيلی داشتم که به مسخره ترين وضع ممکن خرابش کردن...


........................................................................................

Friday, May 02, 2003

٭ فعلا... يه مدتيه از اين آهنگ خوشم اومده!

... انا بحبک نور العين...

I`ll be witness to the fact that aaaaaaall I can be is me
There will be no delays today
This ride is for free
So I welcome you aaaaaaall aboard
This is the pay back time...


........................................................................................

Wednesday, April 30, 2003

٭ چقدر به همدردی با کسی که عزيزشو از دست داده معتقدين؟؟؟
تا امروز به اين مساله اصلا فکر نکرده بودم...

گفت بايد يه مجلس ختم بره اما از کارای اجباری خوشش نمياد.
گفتم خب نرو کسی زورت نکرده!
گفت نميشه مجبورم هر چند که اصلا به همدردی تو اينجور مسائل اعتقادی ندارم!
تو چشام نمی دونم چی خوند که سريع توضيح داد مرگ يه چيز کاملا طبيعيه... مال همه اس... همدردی براش بی معنيه... هر جقدرم کسی که مرده برات عزيز باشه...
ايندفعه نمی دونم چی خوند که ترجيح داد منو با افکارم به حال خودم ول کنه و بره خونه!!!



........................................................................................

Wednesday, April 23, 2003

٭ Never let a fool kiss you and never let a kiss fool you!!!


........................................................................................

Sunday, April 20, 2003

٭ اين ترم بايد کلی درس بخونما! اصلا عين خيالم که نيست هيچی، به جاش هر موقع دلم نخواد، سرکلاسم نميرم! خاصيت بهاره... تو بهار مست و ملنگ ميشم... هی به خودم اخطار ميدم، برای سرپيچی از دستورات خودم تنبيه های ترسناک تعيين می کنم، برای تموم شدن (يا خيلی وقتا شروع کردن!!!) يه کاری ضرب الاجل (چقدر اين کلمه وحشتناکه!) تعيين می کنم و... اما هيچ کدومش به مرحله عمل نمی رسه ؛)
حالا اينا يه طرف... تو بهار اصولا به فضاهای بسته حساسيت پيدا می کنم... نه که هميشه تو خونه بند ميشم! الان هنوز نيومده دلم می خواد دوباره برم بيرون...
همين قدر ما را بس که هنوز هيچی نشده يه بار صدای اعتراض پدر مهربان گوشمان را نوازش کرده!!!


........................................................................................

Saturday, April 19, 2003

٭ بالاخره منم واکنش پنجم رو ديدم... تو سينما انقدر حرص خوردم که... الانم اصلا حوصله هيچ چيزو ندارم... بين خودمون باشه از اون موقعاس که دنبال يکی می گردم حرصمو سرش خالی کنم... يه حرکت يا حرف بی موقع = بوووووووووووووم...


........................................................................................

Home